لذتی که میشود نوشید - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 15:59
چه لذتی بالاتر از زندگی میان واژگان؟
خاطرات - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 23:23
گفتم: میخوام بدم گوشیمو درست کننمامان گفت: آفتابه خرج لحیمه ، یکی جدید بخر گفتم: کلی اطلاعات تو اون گوشیه . جدیدش به درد من نمیخوره مامان گفت: اطلاعات مهمی که نبودن. فراموششون کن و یکی دیگه بخر توی دلم گفتم:شاید اطلاعاتش مهم نباشن ، ولی خاطراتی که تو اون گوشی دفن شده ، مهمن..خیلی مهم + شنبه بیستم خر...
رنگی رنگی - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 22:12
دلم میخاد یه اتاق داشته باشم سفیدِسفید .رنگ بپاشم ، رنگ بپاشم به در و دیوار ! +به امید روزی که مامان ها درک کنند ، اتاق های تمیز بدرد بخور نیستند! +فانتزی طور + سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۶| 19:19|کوثر| |
تله پاتی - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 21:19
دوتامون زده بودیم به سیم آخر... در نزدیک ترین فاصله از هم همه چیزو از چشم هَمدیگه خوندیم و باهم زدیم زیر گریه ، و بعد خنده و حالا خنده و گریه ای که قاطی شده بودن. مامان وارد اتاق شد و مارو دید. سری به نشانه تاسف تکون داد و رفت! چند ثانیه سکوت..قهقه...اشک و دوباره سکوتـ! +همانا خواهر داشتن، یکی
حال - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 21:19
حال [من هنوز انقدر جرئت ندارم که بگم خوب نیستم] # لینک_تکانی + جمعه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۵| 17:58|کوثر| | hØmë | ËmåiL | PяØfiLë MØzĦgдN ÐåILy علی من ترین مینا دنتا رویا نرگس سارا مائده زهرا اقای استیگمات all links år¢hIvë خرداد ۱۳۹۶فروردین ۱۳۹۶اسفند ۱۳۹۵بهمن ۱۳۹۵دی ۱۳۹۵آذر ۱۳۹۵ RSS
اینطور نه - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 21:19
باورم نمیشد کسی که این همه مدت تو افکارم یک آدم خشن و مغرور به نظر میرسید ، اینطور منطقی و حتی کمی تا اندکی مهربون باشه. وحتی اتفاقای پیش پا افتاده ی زندگشیو برام تعریف کنه. تصور ادمها از اونچه که در واقعیت هست گاهی متفاوته و گاهی هم شبیه به اون. منم فکر میکردم که معلم ریاضیمون رُباته :| واقعا اینو
نشانه ها - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 21:19
چرا گودی زیر چشم نشانه ای نشانه های "بد بودن حالِ" ادمه؟ ولی دیگه "با عشق نگاه نکردن به بارون و صبح" از نشانه های اون نیست؟ یا "برق نزدن چشم ها وقتی که به استامبولی پلو " نگاه میکنیم؟ یا حداقل چرا اینا رو کسی نمیفهمه؟ #زاحری :) + جمعه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۵| 18:36|کوثر| |
بی منطق - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 21:19
بی منطق این روزا ، از اون روزایی اَن که به خدا میگم : تورو خدا # :| + دوشنبه دوم اسفند ۱۳۹۵| 19:22|کوثر| | hØmë | ËmåiL | PяØfiLë MØzĦgдN ÐåILy علی من ترین مینا دنتا رویا نرگس سارا مائده زهرا اقای استیگمات all links år¢hIvë خرداد ۱۳۹۶فروردین ۱۳۹۶اسفند ۱۳۹۵بهمن ۱۳۹۵دی ۱۳۹۵آذر ۱۳۹۵ RSS
با قدرت - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 21:19
تا کی فرار؟ ایندفه میمونم و میجنگم
لعنتی - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 21:19
به کدامین گناه باید یه بچه ی 4 ساله ی جیغ جیغوی لعنتی خودخواه عصبانی دیکتاتور مسخره و روانی رو 9 ماه تمام تو خونه تحمل کنم؟ اونم فقط به خاطر این که مامانش یه بچه ی احتمالا روانی جیغ جیغوی لعنتی خودخواه دیگه رو توی راه داره و کسی نباید مزاحمش بشه؟! من به هیچ عنوان تختمو به اون نمیدم >ـ< البت
... - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 21:19
احساس کردم این مدت تو یه جور کمای مغزی بودم. شایدم قلبم از کار افتاده بود. حرکت میکردم ، راه میرفتم ، میدویدم ،.میخندیدم ، میخوردم ، حرف میزدم، میخابیدم اما یه چیزی کم بود..این که نمیدونستم اون چیز چی بود باعث شد بیشتر تو کما بمونم. دنیام ساکت شده بود. ساکت ساکت...شاید زمان از کار ایستاده بود. شایدم...
من - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 21:19
من دقت کردین هیچی خودِ خود آدم نمیشه؟ اصن مثل خونه باهاش راحتی! + چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۶| 21:55|کوثر| | hØmë | ËmåiL | PяØfiLë MØzĦgдN ÐåILy علی من ترین مینا دنتا رویا نرگس سارا مائده زهرا اقای استیگمات all links år¢hIvë خرداد ۱۳۹۶فروردین ۱۳۹۶اسفند ۱۳۹۵بهمن ۱۳۹۵دی ۱۳۹۵آذر ۱۳۹۵ RSS
زمان - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 21:19
میخاستم برگردم و تو چشماش زل بزنم و بگم : یادته پارسال همینجا چه قدر خندیدیم؟ چه قدر بازی کردیم؟ چه قدر قدم زدیم؟برگشتم و زل زدم تو چشماش . اما حرف تو دهنم ماسید. نگاهش سرد بود ، یه سرمای خاص که کل وجودم لرزید. نگاهمو انداختم پایین. یه جایی بین کفشام . گفتم: "تو دلت نمیخاد اون روزا برگردن؟" نگاهشو ا